سر ناهار با چند تا ازهمکارام در مورد خرید کادوی عروسی یکی از دختر های گروه صحبت می کردیم. بحث رسید به ضرورت گرفتن جشن عروسی و کلا مفهوم ازدواج… طبق معمول سایر بحث ها ؛ از من پرسیدن که در ایران عروسی ها چه شکلیه.. . و باز من شروع کردم به صحبت و هی اندر مذمت جشن های عروسی و خرج های احمقانه وظاهر بینی و چشم و هم چشمی جوونها گفتم؛ رسید به اینجا که : خوب از مراسم عروسی یه فیلم می مونه و یه سری عکس و برای داشتن اینها نیازی به اینهمه ولخرجی نیست. … دوستان همه با هم پرسیدن «فیلم؟؟؟» و بعد برای من گفتن که در مراسم عروسی که تا حالا رفتن هیچ وقت فیلم برداری نبوده. خیلی به نظرشون ایده ی جالبی بود که از مراسم عروسی فیلم گرفته بشه

اینا هم دیگه خیلی با حالن !!!

تازه من می خواستم بهشون بگم اون موقع ها که دوربین این همه دم دستی نشده بود ؛ یه سری خانواده ها برای روز اول مدرسه ی بچه شون فیلمبردار می آوردن و بعد هم فیلم آماده شدن بچه برای رفتن به مدرسه روبا آهنگ لیلا فروهر میکس می کردن

اما خوب دیگه اینجا رو حذف کردم چون مفهوم »لیلا فروهر« رو به هیچ شکلی نمی تونستم توضیح بدم برای این جماعت

Advertisements

جبر جغرافیایی

چقدر احساس سبکی کردم وقتی دیدم ل. با اینکه از بچگی از یه جایی تو خاورمیانه اومده اینجا و خیلی ظاهر شبیه مردم اینجا داره و زبونشون رو بدون لهجه حرف میزنه هم مثل من از بعضی سوال ها در مورد کشورش و از بعضی قضاوت ها رنج می بره

اوایلی که وارد این گروه شده بودم؛ رئیسم برای معرفی من و کمک به شروع معاشرتم با آدم ها اولین جمله ای که می گفت این بود که این از ایران اومده. بعد همه می گفتن واو و کلی می گفتن براوو . تا اینجا خوب بود اما بعضی وقتا که این معاشرت ها از یکی دو جمله می گذشت سؤال های عجیب و غریبی شروع می شد : ببینم تو که دختری چطوری تو ایران   درس خوندی؟ مگه خانوما اونجا درس می خونن؟ قبل از اینکه بیای اینجا قطار دیده بودی؟ و کلی سوءال احمقانه ی دیگه که بدون هیچ فکری پرسیده میشد

سؤالهایی بود که می دونستم همه جای دنیا مردم از ایرانیا می پرسن. همون اوایل رسالت خودم رو این می دونستم که روشنگری کنم : توی ایران زنها درس می خونن. دانشگاه می رن. سر کار می رن. اما کم کم دیدم توضیح این چیز ها حتی برای هزار بار برای بعضی از آدم ها اصلا هیچ فایده ای نداره. اصلا به جوابت گوش نمیدن و باز چار روز بعد وقتی داری با ناهار بد مزه ی محل کار کلنجار میری دوباره همون سوءال  های کذایی رو می پرسن و لقمه شون رو با لذت قورت می دن و توی دلشون می گن: دختر بیچاره! چقدر خوب شد که اومده اینجا حداقل می تونه از تمدن و امکانات اینجا استفاده کنه

و باز فکرشون رو با صدای بلند برات می گن: آره چه خوب شد اومدی اینجا. فک کن! تو الان نسبت به مردم کشورت خیلی پیشرفته هستی!!! و بقیه ش رو توی دلشون ادامه می دن

این اواخر دیگه هیچ تلاشی برای روشن کردن یه سری آدم دانشگاه رفته که بعضی هاشون حتی ادعای مطالعات پیشرفته ی روانشناسی و جامعه شناسی دارن در مورد نظرشون راجع به ایران نمی کنم

 آره. من اینقدر قوی و صبور نیستم

و مدتیه که خودم رو با (جبر جغرافیایی) محسن نامجو زجر میدم

هیچ فرقی نبود

از پذیرش هتل پرسیدم این نزدیکی ها جایی هست که بشه پیاده رفت و دید؟ گفت این جا که محله یهودی هاست، اما از سر خیابون 2 دقیقه پیاده روی که بکنین به سمت چپ، به رود دانوب می رسین و بعدش هم 10 دقیقه پیاده تا قسمت های تاریخی شهر.

دوربین رو برداشتم و راه افتادم… از در هتل خارج شدم، روبروی ساختمان کنار هتل پر بود از مردهای یهودی که با لباس مذهبی اونجا قدم می زدن و با هم حرف می زدن. خیلی معمولی از کنارشون داشتم رد می شدم که پلیس اومد و گفت اینجا عکس نگیرید، دوربین رو نشون دادم که خاموشه و اصلا عکس نمی گیرم… راهم رو گرفتم و رفتم. برام چیز طبیعی بود. قبلا هم دیده بودم که یهودی ها جایی رو وسط خیابون قرق کرده باشن و پلیس به آدم های با قیافه خاورمیانه ای اجازه نده از اون نزدیکی ها رد شن.

فردا صبح، قبل از اینکه از هتل خارج شم دوربین رو داخل کیف گذاشتم و به سمت مراکز تاریخی به راه افتادم. به محض اینکه از کنار اون ساختمان که روز قبل پر از یهودی بود رد شدم، از بالا آب ریخت رو سرم. یه کم این طرف  و اون طرف رو نگاه کردم، دیدم کسی نیست، فقط یه پلیس اونجا بود و یه آقای یهودی داشت اونجا با تلفن حرف می زد. باز راهم رو گرفتم و رفتم. خب لابد کسی از بالا خواسته آب بریزه بیرون پنجره…

روز سوم، وقتی همون طور داشتم رد می شدم، در همون نقطه خاص دوباره آب ریخته شد رو سرم! فوری به بالا نگاه کردم و نصف کله ی یک نفر رو دیدم که به خیال خودش داره طوری نگاه می کنه که من نفهمم… با صدای بلند گفتم: خوب چرا این کار رو می کنین؟ این دومین باره! پلیس که طبق معمول هر سه روز اونجا بود ازم خواست که اونجا نمونم و بهم گفت که اینجا یه مدرسه مذهبی یهودیه، و خیلی تمایل ندارن که کسی وارد حریمشون بشه… در جواب من که گفتم ولی اینجا که پیاده رو هست و عمومیه و تابلویی وجود نداره که بگه کسی از اینجا رد نشه، فقط مودبانه ازم خواست که برم و سعی کنم دفعه ی بعد برم اون سمت خیابون!!!

یادم افتاد که یه بار با دوستام در محله های قدیمی یزد قدم می زدیم، یه ساختمون خیلی قشنگ دیدیم و فوری همه با هم تصمیم گرفتیم که بریم داخل ببینیمش، اما فوری از ما خواستن که نزدیک نشیم. دیدیم ورود بانوان و حیوانات ممنوع است. اونجا هم یه مکان مشابه بوداما نه یهودی!!!

فروپاشی سویس

زمانی که توی بیمارستان های دانشگاه اینترن بودم، دیدن بیماری سل یه چیز عادی شده بود. سل ریه، سل ستون فقرات، حتی یه مورد سل رحم که در یه خانم باعث ناباروری شده بود… ولی به نسبت شیوع بالاش، به هیچ وجه مراقبت های لازم و قرنطینه و مراقبت از کادر درمانی و بقیه بیمارا انجام نمی شد، یعنی خوب جا و امکانات در حدی نبود که هر بیماری که تشخیص سل براش داده می شه و نیاز به اتاق و مراقبت جداگانه داره بهش رسیدگی بشه. این برای ما یه چیز عادی شده بود…

چند روز پیش پزشکِ  پرسنلِ محل کار سابقم بهم زنگ زد و گفت که باید بیاین برای انجام پاره ای آزمایشات. خیلی هم مهمه. لطفا به محض اینکه براتون ممکنه بیاین.

قضیه از این قرار بود که در ماه آخری که اونجا کار می کردم، یه خانم رو بستری کردیم که بعد از انجام آزمایشات معلوم شده بود سل داره. همون موقع درمان براش شروع شد و منتقل شد به یه مرکز خاص. من  هم همون موقع ها بیمارستان محل کارم رو عوض کردم.  از وقتی که این خانم بستری شده ظاهرا تمام کادر درمانی که توی بیمارستان بودن، چه با اون خانم تماس داشتن و چه نداشتن، موظف شدن که یه سری آزمایش ها رو انجام بدن که اگه کسی نشونه ی مثبتی داره  درمان بشن و از انتقال بیشتر بیماری جلوگیری بشه. (در مورد کادر درمانی لازم نیست که حتما فرد به «بیماری سل» مبتلا باشه تا برای بقیه بیمارا خطرناک باشه، صرف تماس طولانی مدت اون فرد با عامل این بیماری که باعث ایجاد یه سری واکنش های ایمنی در اون فرد می شه هم کفایت می کنه که اون فرد بتونه بیماری رو به افراد دارای ایمنی ضعیف منتقل کنه).

ظاهرا از اون جمعیت فقط من مونده بودم که هنوز تست نشدم… و باید پس فردا برم تست بدم. نگرانیم از اینه که این تست مثبت باشه، اصلا برای خودم نگران نیستم چون نهایتش یه دوره آنتی بیوتیکه… نگرانم که با این استاندارد هایی که اینا دارن و اگه تست من مثبت باشه می خوان همه ی کسایی که باهاشون تماس داشتم  رو چک کنن یعنی یه بیمارستان با یه عالمه مریض و پرسنل! فک کنم دو روز دیر تر برم ، یه وقت کشور کن فیکن بشه نابود بشه از فرط فشار، اونوقت باعث فروپاشی سویس «من» باشم!

یه دختر نوجوون از یه خونواده ی سنتی، به جز پدر و مادر و برادر و عمه و …، پسر عمو هم داره که وقتی عکس بدون حجاب فیسبوکش رو  ببینه بیاد زیر عکس بهش بتوپه که چرا عجله می کنی هر عکسی رو بذاری.

چقد دیدن کامنت این آدم زیر عکس یکی از دوستای نوجوونم تو فیس بوک عصبیم کرد… همش منتظر عکس العمل دختر بودم. دوست داشتم یه جواب دندون شکن به این پسر عموی ِ … بده. هی رفتم ببینم زیر عکس چی جواب داده… هیچی! عکس حذف شد…

حالا حالا ها مونده تا این جامعه درست شه. جامعه ای که توش یه پسر عمو اجازه داره هر کاری بکنه، توی یه فضای اجتماعی عکس هایی از مدل های برهنه و نیمه برهنه رو به اشتراک بذاره اما با دیدن عکس «موهای» دختر عموش توی همون فضای اجتماعی نگران لکه دار شدن آبروی خودش و خانواده ش و پدرانش بشه…

 

چی می شه گفت

قرار بود فقط یه روز اونجا بمونم و بعدش بر گردم خونه. دیدم خوب چه کاریه شارژر لپ تاپ رو بردارم. یه روز که دوام میاره این لپ تاپ.

زد و این همکار ما حالش بد شد و قرار شد من دو روز بعد رو هم بمونم و به جای اون کار کنم. روز دوم، وقتی موقع استراحت برگشتم اتاقم دیدم که شارژ نداره لپ تاپم. یادم اومد که با خواهر و مامانم قرار اسکایپی داریم. از چند نفر پرسیدم شاید تصادفا کسی شارژر «اچ پی» همراهش باشه. جواب ها و عکس العمل هایی که گرفتم به شرح زیر بود: (بدون ذره ای تغییر یا اغراق)

توی اتاق نشیمن همه در حال صحبت،

من : بچه ها، کسی شارژر لپ تاپ اچ پی داره احیانا؟ من خیلی لازم دارم و با کامپیوتر بیمارستان نمی تونم اسکایپ یا چیز دیگه وصل شم.

لورانس: نرگس، خوب بیا از شارژر آی پد من استفاده کن.

ماتیلدا: نه لورانس ، شارژر آی پد که به لپ تاپ نمی خوره. نرگس بیا از شارژر من استفاده کن.

من: ممنونم عزیزم. لپ تاپت چیه؟ می خوام ببینم شارژرش به لپ تاپ من می خوره؟

ماتیلدا: نمی دونم مارکش چیه!!، یه لپ تاپ معمولیه! 15 اینچه و سیاهه!!! اما حتما به مال تو می خوره ، می خوای بریم اتاقم چک کنیم؟

من: آره بریم.

ماتیلدا: بیا فک کنم بخوره.

من: اوه نه! لپ تاپ تو توشیباست. اینا شارژرشون با هم یکی نیست. اما بازم ممنونم 🙂

ماتیلدا: از کجا می گی توشیباست؟ !!!!!

من: :O

لورانس (خیلی هم جدی): آهااااان من یه فکری به ذهنم رسید، بیا موبایلتو شارژ کن و بعد وصلش کن به لپ تاپتو شاید اینجوری موبایلت از لپ تاپت شارژ رو بگیره.

من (با لب و لوچه آویزون) : مرسی بچه ها از راهنماییتون.

ده سال قبل، ده سال بعد

توی یه اتاق دنج تو یه روستای آروم تک و تنها نشستم و دارم خورش کرفس می خورم، لابد بعدش هم چای.

 این آخرین روز های کار من توی این روستاست. علی رغم اینکه کار کردن اینجا باعث شد یه مدتِ نه خیلی کم توی این کشور غریب تنها تر از همیشه باشم، اما خیلی بهم کمک کرد که خودم رو پیدا کنم. قبل از شروع کار هیچ وقت در خودم این اعتماد به نفس رو نمی دیدم که بتونم اینجا کار کنم (با اون حد از زبان که من اون موقع بلد بودم و بی تجربگی و … ) برای همین کار رو به پیشنهاد دوستم از این روستای کوچیک شروع کردم. هیچ وقت فراموش نمی کنم که برای مصاحبه ی این بیمارستان چقدر استرس داشتم و حتی روز های اول… اما بعد از گذشت 2-3 ماه، اونقدر اعتماد به نفسم بالا رفت که تونستم شرایط کارم رو عوض کنم و به یه بیمارستان خیلی بهتر برم.

من این رو یه تغییر بزرگ در خودم می بینم. نمی دونم شاید ده سال دیگه اگه اینو بخونم خنده م بگیره از سطح انتظاراتم و از چیزایی که خوشحالم می کنه… خوب امیدوارم که ده سال دیگه سطح انتظاراتم یه جهش اساسی کرده باشه!

نمی دونم ده سال پیش که یه دانشجوی سال ِ یک بودم تصورم از آینده چی بود. اصلا ده سال پیش چنین وقتی چی کار می کردم؟ لابد درس می خوندم چون فصل امتحاناتم بود؟ نمی دونم توی تصوراتم ده سال بعدش کجا بودم و چی کار می کردم. خیلی حسرت می خورم که چرا هیچ وقت خاطرات و ذهنیاتم رو جایی ننوشتم.